تبلیغات
تجربه های کار فرهنگی - جلسه دوم ائمه علیهم السلام شناسی ( معرفی امیر المومنین علی علیهم السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
در این جلسه ابتدا یک مشخصات شناسنامه ای از امیر المومنین علی علیه السلام گفتیم.
بعدش دو تا داستان در مورد مولا.
یکی داستان فتح قلعه خیبر و کندن در قلعه خیبر و سپر ساختن آن برای خود به وسیله امیر المومنین و دیگری داستانی از یتیم نوازی مولا.
داستان فتح خیبر:
منطقه خیبر در شما مدینه است. جنگی میان مسلمانان و یهودیان منطقه خیبر به وجود امد. یهودیان درون قلعه های خود قرار گرفته بودند.
مسلمانان قلعه ها را محاصره کرده بودند.
مسلمانان چند تا قلعه رو فتح کرده بودند. در یکی از روزها پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم 
پرچم سفیدی به دست ابوبکر میدهند و میگویند که برو بجنگ تا قلعه ای را فتح کنند. ولی او با تعدادی از نیروها که همراه با او رفته بودند بدون رسیدن به نتیجه ای بر میگردند. روز بعد پرچم رو دست عمر میدهند. ولی باز او هم مثل ابوبکر بدون اینکه کاری از پیش ببرد بر میگردد. و در ضمن در مورد پهلوان نامی یهود ، مرحب و شجاعت او به نیرو های مسلمان میگفت طوری که رعب در دل همه افتاده بود.
پیامبرا کرم صلی الله علیه و آله و سلم به مسلمانان میفرمایند که فردا فرماندهی را به کسی میدهم که او خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو دوست داره و خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم او را دوست دارد.
مسلمانان با شیندن این حرف ولوله ای بینشان افتاد. هر کس میگفت خدا کند فردا به من بگویند.
خلاصه فردای آن روز حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم امیر المونان علیه السلام را میخواهند ، ولی حضرت به درد چمش مبتلا شده بودند و توان جنگیدن نداشتند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم دستان مبارکشان را بر چشمان مولا میکشند و شفا پیدا میکنند.
بعدش مولا پرچم سفید را دست گرفته و به جنگ میروند. ابتدا یکی از پهلوانان نامی یهود به اسم حارث به جنگ می آید که مولا او را میکشند. بعد ازا ون برادرش، همان پهلوان نامی ، که همه از اسم او ترسیده بودند ، یعنی مرحب به جنگ مولا می آید که مولا او را هم به درک واصل میکنند. نکته ای که در این جنگ مورد توجه هست اینه که در میان جنگ ها ، ضربه ای به سپر مولا میخورد و سپر از دست مولا میافتد. و مولا متوجه در قلعه شده و آن را کنده رو به عنوان سپر استفاده کردند. و تا آخر جنگ این درب در دست مولا بود. بعد از جنگ و فتح ان قلعه مولا درب رو زمین می اندازند و حدود 8 نفر از پهولانان مسلمان میشوند تا میتوانند این در را تکان بدهند.
این درب 4 ذرع طول و 2 ذرع پهنا داشه است. هر ذرع هم 104 سانتی متر است.
نکته مهم در این داستان ک به بچه ها متذکر شدم این بود که مولا این کار ( کندن درب قلعه) رو با نیروی بازو نکرده بودند. بلکه این نیرویی بود از طرف خدا.

داستان یتیم نوازی:
شبی امیر المومنان همراه با قنبر از کنار خانه ای عبور میکنند که متوجه صدای گریه کودکان و گرسنگی انها میشوند. مادر این بچه ها برای انکه بچه های گرسنه را ساکت کند ، دیگی پر از آب کرده بود و روی اجاق گذاشته بود و بچه ها به خیال اینکه غذایی در حال امده شدن هست میخواستند بخوابند.
امیر المومنین وقتی این وضعیت رو متوجه میشند بسیار ناراحت شده و به خانه رفته و کسیه ای آرد ، طرفی خرما ، برنج و روغن  ، داخل کیسه ای کرده و کیسه را علارقم اینکه قنبر از حضرت میخواست که او کیسه را به دوش بکشد ، به دوش کشیده و به سمت خانه ی زن روانه شدند.
بعد در زدند  و گفتند که برای بچه هایتان مقداری غذا آورده ام.
بعد خود برای بچه ها غذا ذرست کرده و به بچه ها غذا دادند.
بعد با بچه ها بازی کرده. ویکی از کارهایی که کردند این بود که چهار دست و پا شده و صدای بع بع ( تقلید صدای حیوانات ) کرده تا بچه ها بخندند.
هنگامی که قنبر این حرکات را دید از حضرت سوال کردند حکمت اینکارتان را متوجه نشدم. چرا این کار را کردید؟
حضرت امیر المومنان فرمودند: موقعی که وادر خانه شدم بچه ها را گریان دیدم. دوست داشتم موقعی که از خانه میروم بچه ها را خندان ببینم.
 در کنار داستان دومی به بچه ها گفتم :
بچه ها ، گفتیم که امیر المونان چه قدر پهلوان و قدرتمند بودند ، به نظرتون یه پهلوون هیچ وقت میاد با بچه ها بازی کنه و اینکارو  رو کنه؟
خب امیر المومنین با وجود اینکه اینقدر قوی و شجاع بودند برای اینکه بچه یتیم ها بخندند اینطوری صدا میکردند.






طبقه بندی: کار کودک، ائمه علیهم السلام شناسی،

تاریخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 06:28 ب.ظ | نویسنده : خادم آقا | نظرات()
.: Weblog Themes By Bia2skin :.